موسسه هنر و ادبیات هلال

حضرت رقیه سلام الله علیها

 

بند اول

من کیستم سلالۀ طاها

آیینه‌دار ام‌ابیها

هم سنگر سه‌سالۀ زینب

یادآور همیشۀ زهرا

نیلوفر بهشت ولایت

یاس کبود باغ تولا

آیینه‌ای به جلوۀ مریم

دردانه‌ای به وسعت دریا

بر من سلام «یوم ولدت»

بر من درود «ابعث حیا»

مشعل‌فروز لیلۀ غربت

فرمانروای کشور دل‌ها

زهرای خردسال نبوت

تفسیر صبر زینب کبرا

سرتا قدم تمام حسینم

محبوبـۀ امـام حسینم

 

بند دوم

من جان جان به پیکر دینم

من کوثر امام مبینم

من طوبی بهشت نبوت،

من طایر خرابه‌نشینم

گنجی نهفته در دل ویران،

عرشی به روی خاک زمینم

از جانب خدای تعالی

آرد سلام، روح الامینم

باب الحوائج همه عالم

باب المراد اهل یقینم

تصویر فاطمه است جمالم

نام حسین، نقش جبینم

خون خدا حسین و به دستش

انگشترم نه، بلکه نگینم

با تارتار زلف پریشان

در روز حشر، حبل متینم

چشم امید خلق به سویم

گل‌بوسۀ حسین بـه رویم

 

بند سوم

طفل خمیده قد که شنیده؟

پیر سه‌ساله چشم که دیده؟

هم میهمان خاک خرابه

هم میزبان رأس بریده

ماهم ولی به دامن و دستم

شب قرص آفتاب دمیده

من گوشوار عرشم و خصمم

از گوش، گوشواره کشیده

خونم به خار راه نشسته

اشکم به رأس باب چکیده

فرقم زسنگ کینه شکسته

رنگم در آفتاب پریده

بر سنگ قبر من بنویسید:

این قبر کودکی است شهیده

ظاهر اگر چه طفل صغیرم

از سـوی اهـل‌بیت سفیرم

 

بند چارم

هم دختر امام حسینم

هم کوثر امام حسینم

در صبر و استقامت و ایثار

هم سنگر امام حسینم

پروانۀ چهل شبِ معراج

دور سر امام حسینم

مبعوث گشته‌ام ز خرابه

پیغمبر امام حسینم

هرکس که دید روی مرا گفت

من مادر امام حسینم

باب‌الحسین کیست عمویم

من هم در امام حسینم

دردانۀ خزانآ عصمت

یا گوهر امام حسینم

پوشیده‌ام سلاح اسارت

رزم‌آور امام حسینم

من فاتح همیشـۀ شامم

باشد ولایت از سه امامم

 

بند پنجم

خون دلم ز دیده روانه

آهم درون سینه ترانه

گلچین به برگ لالۀ حُسنم

سیلی زد و گرفت بهانه

در دل هزار درد نگفته

بر پیکرم هزار نشانه

فریاد و سوز و ناله و آهم

در گوش خصم بود فسانه

سنگ جفا ز بام به فرقم

کعب نی‌ام به پشت و به شانه

پیر خمیده قدِ سه‌ساله

تا حال دیده چشم زمانه

جا دارد از به حال دل من

آتش کشد ز سنگ زبانه

همراه قاتل پدر خود

گشتم به سوی شام روانه

دردا که بـا سفیـدی مویم

همرنگ معجرم شده رویم

 

بند ششم

پژمرده‌تر ز فصل خزانم

از دست رفته تاب و توانم

نه طاقتی که ناله برآرم،

نه مهلتی که اشک فشانم

فریاد‌ها ز سینه برآیید،

تا داد خویش را بستانم

دو یادگار مانده ز طفلی:

موی سفید و قد کمانم

گفتم دلم گرفته، نگفتم

رأس پدر دهند نشانم

یک شب که گم شدم به بیابان

زجر آمد و فتاد به جانم

با تلخی فراق پدر بود

نام «حسین» نقل دهانم

وقتی پدر به دیدنم آمد،

ویرانه گشت قصر جنانم

خورشید شب به دیدنم آمد

بـا سـر بـه روی دامنم آمد

 

بند هفتم

جاری ز دیده بود گلابم

شستم غبار از رخ بابم

من آفتاب دوش حسینم

ابر سیاه گشت نقابم

فرق شکسته برد دلم را

حلق بریده کرد کبابم

بابا که دید با لب خاموش

مانند شعله در تب و تابم

با مادرش برای عیادت

آمد در این خرابه به خوابم

معجر نبود بر سرم اما

خاک خرابه بود حجابم

لب خشک بودوسینه پر ازسوز

گل بودم و نبود گلابم

هرجا صدا زدم پدرم را

گردید تازیانه جوابم

صد بـار زنـده گشتم و مردم

تا جان به راه دوست سپردم

 

بند هشتم

تنها نه خواهر دو شهیدم

باب‌المراد و باب امیدم

فرمان دوست را سر نیزه

از حنجر بریده شنیدم

من نخل آرزوی حسینم

بار بلا به دوش کشیدم

بس رنج پشت رنج که بردم

بس داغ روی داغ که دیدم

مانند یک درخت شکستم

مانند یک نهال خمیدم

جان را به روی دست گرفتم

دل از حیات خویش بریدم

دیدم دوباره کرب و بلا را

وقتی به شهر شام رسیدم

بر هردو پایم آبله گل کرد

از بس به روی خار دویدم

یک لحظه بسته شد نگه من

ویرانـه گشـت قتلگــه مـن

 

بند نهم

کی دیده خون چکد ز ستاره؟

بر زخم سنگ، سنگ دوباره؟             

اشک غمم به وسعت دریا

زخم غمم فزون ز شماره

سنم سه سال بوده و هر سال

بر من گرفته‌اند هزاره

طفلان به جرم اینکه یتیمم

از من گرفته‌اند کناره

اشکم به حال دیده شده خون

آهم درون سینه، شراره

دشمن مرا کشاند پیاده

خود روی اسب بود سواره

تا حشر جای بوسۀ من هست

بر حلق خشک و حنجر پاره

میثم به من شده متوسل

حاجات خود گرفته هماره

من باب حاجت همه هستم

داده خـدا کلیـد بـه دستم

 

یک ماه خون گرفته 8- غلامرضا سازگار

تاریخ ارسال : پنجشنبه 30 شهریور 1396
آخرین بازدید : پنجشنبه 29 شهریور 1397
تعداد بازدید کننده : 185
دفعات مشاهده : 186
» ارسال نظرات
متن پیام : *
نام :
تصویر امنیتی :
 
 
 

"امیری حسین و نعم الامیر"با نوای حاج محمود کریمی

قال رسول الله صلی الله علیه وآله

گناه‌کارترین فرد در عرفات کسی است که از آن جا بازگردد در حالی که گمان می‌برد آمرزیده نخواهد شد.

(بحارالانوار:جلد 99،صفحه 248)

مسئله روز

مسئله : اگر برای مسح، رطوبتی در کف دست نمانده باشد نمی‌تواند دست را با آب خارج، تر کند، بلکه (آقای سیستانی:... باید از ریش خود رطوبت بگیرد و با آن مسح نماید و گرفتن رطوبت از غیر ریش و مسح نمودن با آن محل اشکال است.) باید از اعضای دیگر وضو رطوبت بگیرد و با آن مسح نماید.

(آقای بهجت:... بنابر احتیاط باید اول از تری موی ریش و ابرو کمک بگیرد و اگر در آنها تری نبود از دست‌ها رطوبت می‌گیرد.)

آیت‌الله مکارم: اگر رطوبت کف دست خشک شود می‌تواند از اعضای دیگر وضو رطوبت بگیرد با آن مسح کند، ولی از آب خارج جایز نیست و اگر فقط به اندازۀ مسح سر رطوبت دارد سر را با همان رطوبت مسح کند برای مسح پاها از اعضای دیگر، رطوبت بگیرد.

 (توضیح‌المسائل‌مراجع،مسأله 257)

اینستاگرام

پنل کاربری

کلیه حقوق مادی و معنوی مطالب متعلق به موسسه هنر و ادبیات هلال می باشد
طراحی و برنامه نویسی گروه فاواتک