خرابۀ شام

 

مـن آفتـاب فـاطمـه را مــاه پــاره‌ام

آغــوش سیّــدالشهــدا را ستـــاره‌ام

غـم‌هــای نــاشنیـده و درد نگفتـه را

بنــوشته‌اند بــر جگــر پــاره پــاره‌ام

پروانه‌ای کـه بال و پرش سوخته مدام

یـا شمـع روشنـم کـه سرا پـا شـراره‌ام

می‌دیـد روی فـاطمه را بـا هـزار چشم

می‌کـرد لحظه‌لحظه پـدر چون نظاره‌ام

هـر روز دل چـراغ عـزا خـانۀ من است

هـر شـب بـود زمین و زمـان یادواره‌ام

مه را غریب روی زمین دیده هیچ کس؟

خورشید را خرابه‌نشین دیده هیچ‌کس؟

 

داغ مـرا بـه سینـۀ سـوزان نـوشته‌اند

یا مو به مو به موی پـریشان نوشته‌اند

بر پیکرم که مصحف فرزند فاطمه است

بــا تـازیـانـه آیــۀ قــرآن نـوشتـه‌اند

اوصـاف زخـم غـربت طفل سه‌ساله را

بـر پـای من بـه خـار مغیلان نوشته‌اند

بر خـاک آن خرابه کـه صـورت نهاده‌ام

شـرح هـزار شــام غـریبـان نـوشته‌اند

بـر مصحـف ورق ورق قلــب کـوچکـم

هــر روز قصـۀ شب هجـران نـوشته‌اند

بعد از هـزار ســال غــم بـی‌شمــاره‌ام

هـر روز هست روز هــزاران هـــزاره‌ام

 

طفـلم ولـی ز کــوه بـلند استـوارتـر

از هر چـه مـرد مـردتر و سـر به دارتر

از جـان بـه چشـم یوسف زهرا عزیزتر

از هـر کسـی بـه فـاطمـه آیینـه‌دارتر

با آنکه صورتم روی خاک خرابه‌هاست

آییـنـه‌ام ز مـــاه بـــود بـی‌غبــارتـر

از بـال بـال دائـم پـروانـه روی شمـع

داغ حسیـن کــرده مــرا بـی‌قـرارتـر

جـانم شـده نثــار امــامـم هـزار بـار

دنیـا نـدیـده مــرد ز مـن جان‌نثـارتر

مثـل امـام خـویـش چــراغ هـدایتم

بیــش از هــزار سـال سـفیـر ولایتـم

 

آثــار تــازیـانـه بـر انـدام خستـه‌ام

سجــاده، بـی‌قـرار نمــاز نشستـه‌ام

از دست‌هـای بستـه گـره بـاز می‌کنم

با چشم‌های محتضر و دستِ بسته‌ام

ماه به خون نشسته من صورت پـدر

من مثل یک ستارۀ در هـم شکسته‌ام

یک لحظه تـا به صورت بابا کنم نگـاه

هر شب هزار مرتبه از خواب جسته‌ام

حاجت به شمع نیست در این آستان کـه هست

روی عــزیـز فـاطمه مــاه خجسته‌ام

رویم کبــود و از همگــان دلبـری کنم

بـاید بـه زائــر حــرمـم مــادری کنم

 

من با سه آیـه عمـر شدم کـوثر حسین

یک کودک سه ساله نه!یک لشکر حسین

از دشـت کـربلا سفـرم کـه شـروع شد

تـا شهر شـام حـرف زدم با سر حسین

بر سنگ قبـر مـن بنـویسید دوستــان

این بـارگه بــود حــرم دیگـر حسیـن

زانـو زنند خیـل بـزرگـان بـه محضـرم

هستم اگر چـه دختر کوچک‌تر حسین

رویـم کبـود گشته و مـوی سرم سفید

الحـق کـه ارث بـرده‌ام از مـادر حسین

از چشم زینـب است روان اشک غربتم

پیـداست قبـر فــاطمه از خـاک تربتم

 

هر شب گرسنه خفته،ز جان سیر می‌شدم

در سـن خـردسـالی خـود پیـر می‌شدم

یک دست روی زانـو و یک دست بر کمر

انگار لحظـه لحظـه زمینگیـر می‌شــدم

ای کـاش شمـر از تن مـن سر بریده بود

ای کــاش پـاره پـاره ز شمشیر می‌شدم

ای کــاش چـون برادر شش‌ماهه‌ام علی

در اوج تشنــگی هـدف تیــر می‌شـدم

ای زائـرین تربت و صحن و ســرای من

تا اشک هسـت گـریه کنید از بـرای من

 

از کـودکی مسـافـر کــام خطـر شدم

پــروانـه‌وار بــال زدم تـا شــرر شدم

در قتلگـه زیـارت تن گشـت قسمتـم

در شــام رو نهــادم و زوار سـر شـدم

شمشیر اگـر نداشتم از بهـر حفظ دین

در پیـش تـازیانـۀ دشمن سپـر شـدم

مبعوث گشتـه‌ام بـه رسالت ز کـودکی

پیغمبـر سـه سالـۀ خـون پـدر شـدم

هـر روز بیـن مـاهرخان قـرص آفتاب

هر شب در این خرابه چراغ سحر شدم

چون شمع آب شد تنم از بس گریستم

بــاور کنیـد هستـم و انگــار نیستـم

 

مـن قبلـه حـوائـج خلقـم خـدا گـواست

بـازوم بسته بـوده و دستـم گـره‌گشاست

رفتـم کـه در خـرابـه نمـاز آورم بـه جــا

پرسیدم عمه چـادر خـاکی من کجاست؟

بـاید نـوشت بــر روی دیـوار صحن من

سیلی به روی طفل کتک‌خورده نارواست

کی گفته من گـرسنه به ویـرانه خفتـه‌ام؟

شامم سرشک دیده و خون دلم غذاست

من روضـه‌خوان فاطمه‌هـا در خـرابـه‌ام

آن طفـل روضه‌خوان که خـودش صـاحب عـزاست

قـــدوسیـان کنــار مــزارم ستــاده‌اند

بـا اشـک چشـم عمـه مرا غسل داده‌اند

 

مـن زائــر غــریب گلــوی بــریـده‌ام

از حنـجـر بـریده گـل بوسـه چیـده‌ام

بـا نـاله‌هـای نیمـه‌شب و آه صبحـدم

در شـهـر شـام، کـرب و بلا آفـریـده‌ام

بابا نهـاد لـب بـه لـب خشـک اکبرش

مـن هـم لبـان خشک پـدر را مکیده‌ام

تا خون بشویم از گل رویش،به جای آب

می‌ریخت روی صورت او اشـک دیده‌ام

بـا آنکـه نـازک است دل پــاره پـاره‌ام

از اهـل شـام زخـم زبــان‌هـا شنیده‌ام

از بس که جای زخم زبـان مانده بر دلم

از یـاد رفـته سیــلی و زخـم سـلاسلم

 

مـن پــاره‌ای ز پیکـر پــاک امــامتـم

روح کــرامـت و شـرف و استقــامتـم

زانو بـه زیـر کـوه حـوادث نکـرده خـم

با آنکه لحظه لحظه خمیده است قامتم

دل‌های عاشقان حسین است قبـر من

بــا آنکـه شـد خـرابــه محـل اقامتـم

بـا عمـه‌ام شـریــک تمـــام مصـائبـم

بـــا مـــادرم شفیـعــۀ روز قیــامتـم

بر لب سکوت و در جگرم آتش غم است

آهم شـرار سینـه‌سـوزان «میثـم» است

 

یک ماه خون گرفته 10- غلامرضا سازگار

تاریخ ارسال : سه شنبه 28 شهریور 1396
آخرین بازدید : یکشنبه 17 آذر 1398
تعداد بازدید کننده : 602
دفعات مشاهده : 669
» ارسال نظرات
متن پیام : *
نام :
تصویر امنیتی :
 
 
 

سرود میلاد امام حسن عسکری علیه السلام

نوحه حضرت معصومه سلام الله علیها

سرود آغاز امامت امام زمان (عج)

سرود میلاد نبی مکرم اسلام حضرت محمد صلوات الله علیه

قال الجواد علیه السلام

هر که قبر عمّه ام را در قم زیارت کند، پاداشش بهشت باشد.

(البحار: 265/3/1)
مسئله روز

مسئله : اگر برای مسح، رطوبتی در کف دست نمانده باشد نمی‌تواند دست را با آب خارج، تر کند، بلکه (آقای سیستانی:... باید از ریش خود رطوبت بگیرد و با آن مسح نماید و گرفتن رطوبت از غیر ریش و مسح نمودن با آن محل اشکال است.) باید از اعضای دیگر وضو رطوبت بگیرد و با آن مسح نماید.

(آقای بهجت:... بنابر احتیاط باید اول از تری موی ریش و ابرو کمک بگیرد و اگر در آنها تری نبود از دست‌ها رطوبت می‌گیرد.)

آیت‌الله مکارم: اگر رطوبت کف دست خشک شود می‌تواند از اعضای دیگر وضو رطوبت بگیرد با آن مسح کند، ولی از آب خارج جایز نیست و اگر فقط به اندازۀ مسح سر رطوبت دارد سر را با همان رطوبت مسح کند برای مسح پاها از اعضای دیگر، رطوبت بگیرد.

 (توضیح‌المسائل‌مراجع،مسأله 257)

اینستاگرام

پنل کاربری

کلیه حقوق مادی و معنوی مطالب متعلق به موسسه هنر و ادبیات هلال می باشد
طراحی و برنامه نویسی گروه فاواتک